شرف الدين فضل الله حسينى قزوينى

46

المعجم في آثار ملوك العجم ( فارسى )

سختى به نهايت رسيد « 1 » ] . لمصنفه « 2 » : كار من از دست اختيار بدر شد * حاصل عمرم همه هبا و هدر شد باز عمارت‌پذير كى شود اين دل * خانه كه طوفان گرفت زير و زبر شد [ دست تلافى كنون به دامن مافات * مىزنم ؛ آوخ كه عمر پاى سپر شد « 3 » ] اينهمه بر من قضا نوشت و قدر خواست « 4 » * كيست كه او مانع قضا و قدر شد ؟ [ گفتم ازين به شود مگر سروكارم * ديدم و صد بار از آنچه بود بتر شد بخت گرفتم كه خود به كام من آيد * زو چه تمتع كه روزگار بسر شد « 5 » ] وزرا و دستوران حضرت ، زمين خدمت ببوسيدند و گفتند ؛ سايه چتر عقاب سيماى هماىآساى « 6 » تا منقرض « 7 » دوران بر سر جهان « 8 » و جهانيان ، سايبان امن و امان باد . تدارك هرفايت « 9 » ممكن است و تراجع هرغايب جايز ، مگر ادراك جان رفته « 10 » و ملاقات روح « 11 » مفارقت كرده ، « 12 » كلّ ذى غيبة يؤوب و غايب الموت لا يؤوب * 69 . [ چاره چيست چون فرياد و زارى دافع موت نيست و قلق و اضطراب مانع نى « 13 » ] در مضمار اين كار جز رضا به قضا ، روى ندارد و الا به مقدور مسرور بودن ، وجهى ديگر نه ، لا يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً وَ لا يَهْتَدُونَ سَبِيلًا * 70 و اذا المنيّة انشبت اظفارها * الفيت كلّ تميمة لا ينفع « 14 » * 71 كيست كه در ولايت خلقت ، خلعت « 15 » عمر جاودانى يافت يا كدام وجود ، حدود عالم

--> ( 1 ) - اساس : ندارد . ( 2 ) - ب و ج : - لمصنفه . ( 3 ) - اساس : ندارد . ( 4 ) - اساس : خاست . ( 5 ) - اساس : ندارد . ( 6 ) - ب و ج : + پادشاهى ( 7 ) - ب و ج : انقراض ( 8 ) - ج : - جهان ( 9 ) - ج : غايت . ( 10 ) - ب و ج : + از تن . ( 11 ) - ب و ج : + از بدن . ( 12 ) - ب و ج : + ارى . ( 13 ) - اساس : ندارد . ( 14 ) - ب و ج : لا تنفع . ( 15 ) - ب و ج : - خلعت .